
گزیده اشعار غاده السلمان
میخواهم هر روز اندیشه هایم را سانسور کنم!
پودر رختشویی هم لازم دارم
برای شست وشوی مغزی!
مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند
تا آرمانهایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت.
میدانی که؟ باید واقعبین بود !
صداخفه کن هم اگر گیر آوردی ، بگیر!
میخواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،
برچسب فاحشه میزنندم
بغضم را در گلو خفه کنم!
یک کپی از هویتم را هم میخواهم
برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد،
فحش و تحقیر تقدیمم میکنند،
به یاد بیاورم که کیستم!
ترا به خدا ... اگر جایی دیدی حقی میفروختند
برایم بخر ... تا در غذا بریزم
ترجیح میدهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !
سر آخر اگر پولی برایت ماند
برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،
بیاویزم به گردنم ... و رویش با حروف درشت بنویسم:
من یک انسانم !!
من هنوز یک انسانم
من هر روز یک انسانم!
***
شعار آزادى سر دادم
اما آنگاه كه گردونه هاى آزادى
با پرچم هایش در همه جا به گردش درآمد.
مرا پایمال كرد...
***
جهان پیشینم را انکار میکنم،
جهان تازهام را دوست نمیدارم،
پس گریزگاه کجاست!
اگر چشمانت سرنوشت من نباشد؟
***
دل من میخی بر دیوار نیست
که کاغذپارههای عشق را بر آن بیاویزی
و چون دلت خواست آن را جدا کنی
ای دوست! خاطره در برابر خاطره
نسیان در برابر نسیان
و آغازگر ستمگرترست
این است حکمت جغد...
***
زنی عاشق ورقهای سپید
آمدم كه بنویسم
كاغذ، سفید بود،
به سفیدی مطلق یاسمنها
پاك، چونان برف
كه حتی گنجشك هم برآن راه نرفته بود
با خود پیمان بستم كه آن را نیالایم
پگاه روز بعد، دزدانه به سراغش رفتم
برایم نوشته بود: ای زن ابله!
مرا بیالای تا زنده شوم و بیفروزم،
و به سوی چشمها پرواز كنم
و باشم...
من نمیخواهم برگ كاغذی باشم
دوشیزه و در خانه مانده!...
***
تو را راندم،
و ساکهایت را در پیادهرو افکندم
اما بارانیات که در خانهام مانده بود
هذیانگویبی سر داد،
و با اعتراض آستینهایش را برای در آغوش گرفتنم
به حرکت در آورد.
وآن گاه که بارانی را از پنجره پرتاب کردم،
همچنان که فرو میافتاد،
دستهای خالیاش را در باد برآورد،
چونان کسی که به نشانهی بدرود،
دستی برآورد
یا آن که فریاد زند: کمک!
***
به من بیاموز
چگونه عطر به گل سرخش باز می گردد
تا من به تو بازگردم
مادر!
به من بیاموز
چگونه خاکستر، دوباره اخگر می شود
و رودخانه، سرچشمه
و آذرخش ها، ابر
و چگونه برگ های پاییز دوباره به شاخه ها
باز می گردد
تا من به تو بازگردم مادر!
***
آنگاه که درباره ی تو می نویسم
با پریشانی دل نگران دواتم هستم
و باران گرمی که درونش فرو می بارد …
و می بینم که مرکب به دریا بدل می شود
و انگشتانم، به رنگین کمان
و غم هایم، به گنجشکان
و قلم، به شاخه ی زیتون
و کاغذم، به فضا
و جسم، به ابر!
خویشتن را در غیابت از حضورت آزاد می کنم
و بیهوده با تبرم بر سایه های تو بر دیوار عمرم حمله می کنم .
زیرا غیاب تو ، خود حضور است
چه بسا که برای اعتیاد من به تو
درمانی نباشد به جز جرعه های بزرگی از دیدار تو
در شریان من!

گزیده اشعار هنری لانگ فو
هان ! در این جهان هراس به دل راه مده
بزودی خواهی دریافت ، چه بزرگ مرتبه است ،رنج کشیدن و قویدل بودن .
چون مادر مشتاقی که در انتهای روز،
دست کودک خود را میگیرد و او را به بستر می برد
و کودک ،نیمی به رضا و نیمی به نا خشنودی به همراه او می رود
و باز یچه های شکسته خود را بر زمین به جای می نهد
در حالی که از میان در گشوده هنوز بر آن ها چشم دوخته
نه یکسره مطمئن و نه یکسره آسوده خاطر
از گفته مادر که به او وعده بازیچه های دیگر می دهد
که هر چند ممکن است با شکوهتر باشند
اما شاید او را خوشتر نیایند
بدینگونه است رفتار طبیعت با ما
بازیچه های ما را یک یک از ما می رباید و دست ما را می گیرد
و با چنان نرمی ما را به آرامگاه خود می برد
که بدشواری می توان دانست که مایل به رفتن هستیم یا نه
زیرا چنان خواب آلوده ایم که نمی فهمیم
که ناشناخته ها از شناخته ها تا چه پایه برترند
***
زماني كه روحيه ي شما سست مي شود و نااميد مي گرديد
به ياد آوريد: پايين تر جزر است كه مد را ايجاد مي كند
***
مرا دیگر یارای ایستادگی نیست ، ولی تسلیم نخواهم شد
این رزمی نیست که در آن کم دلان تیغ بر کشند
در این جا مغلوب ، فاتح میدان است .
***
از بهار عشق و جواني بهره بگير
باقي را هر چه هست به فرشته ي نيكوكاري واگذار؛
چرا كه زمان به زودي اين حقيقت را به تو خواهد آموخت كه
در لانه ي سال پيش
مرغان بجاي نمانده اند
***
در آوردگاه پهناور دنيا
در اردوي زندگي
چون گوسفنداني مباش كه بي اراده رانده مي شوند
قهرماني باش در تكاپو
***
دلهاي خانه نشين خوشبخت ترند
زيرا دلهاي آواره نمي دانند به كجا مي روند
گرانبارند از تشويش و گرانبارند از انديشه
***
اگر ذهن
كه بر بدن فرماندهي ميكند
به گونه اي خود را فراموش كند كه انگار بر بردهي خود لگد ميزند
برده كه هرگز آن اندازه سخاوتمند نيست كه بتواند آسيب و خستگي را ببخشد
شورش ميكند و ستمگر را در هم ميكوبد
***
آرام باش اي دل غمگين!
از شِكوه بس كن؛
پشت ابرها هنوز خورشيد مي درخشد؛
سرنوشت تو همان است كه ديگران دارند.
در هر زندگي بايد بارانهايي فرو ريزد و برخي روزها تيره و حزن انگيز باشند
***
اي دلهاي كوچك كه سخت تب آلود و ناشكيبا مي تپيد و مي زنيد
با آرزوهايي سخت نيرومند و بي انتها
قلب من كه زماني بس دراز از هيجانها درخشيده و افروخته مانده
اكنون به خاكستر بدل شده
و آتشهاي خود را مي پوشاند و پنهان مي كند
***
به آينده
هرچند شيرين و دلپسند
اعتماد مكن؛
بگذار گذشتهي از دست رفته
به خاك سپرده شود؛ عمل كن
عمل در زمان زندهي حال
***
به آينده دل مبند
هر چند نويدبخش!
بگذار تا گذشته ي معدوم نعش خود را به خاك سپارد!
كار كن، كار در زمان حال كه نقد است؛
با دل اميدوار و توكل به كردگار
***
در خانه بمان قلب من و استراحت کن
قلبهای حافظ خانواده
خوشبختترینند
***
چه شكوهي دارد اين جهان
در چشم كسي كه با دلي آرزومند
زير آسمان پر جبروت و درخشان به پيش مي رود
***
كسي كه براي خود احترام قايل است
از گزند ديگران در امان است.
او كتي را بر تن دارد كه كسي را ياراي پاره كردن آن نيست
***
دلهاي ما گرچه مردانه و دليراند
با اينهمه
چون طبل هاي گلو گرفته اي آهنگهاي عزا را در راه گورستان مي نوازند
***
ای گور! آنها را برگیر، و بگذار
تا در سینهی تنگ تو آرام گیرند
جامههای عاریتی هستند که روح به دور افکنده
و تنها برای ما گرامیاند!
***
ای ابدیّت بزرگ آنها را برگیر!
زندگی کوتاه ما تندبادی بیش نیست
که شاخههای درخت تو را خم میکند
و شکوفههای آن را بر خاک میپراکند!
***
به دشواري مي توان دانست كه مايل به رفتن هستيم يا نه
زيرا چنان خواب آلوده ايم كه نمي فهميم ناشناخته ها
از شناخته ها تا چه پايه برتر هستند.
***
ای مرگ! برگیر و با خود ببر
آنچه را که میتوانی از آنِ خود بشماری!
آنچه از آن تست همان تصویری است که بر این خاک نقش شده.
همین و بس!

گزیده اشعار برتولت برشت
می گویند:زمانی که داری، بخور، بنوش و شادباش.
اما چگونه می توانم بخورم و بیاشامم
هنگامی که می دانم
آن چه را که خوردنی است
از دست گرسنه ای ربوده ام
و تشنه ای به لیوان آب من محتاج است
***
پسرم می پرسد :
چرا باید ریاضی بخوانم ؟
دلم می خواهد بگویم لازم نیست
بی خواندن هم خواهی دانست دو تکه نان
بیش از یک تکه است....
***
آقای نخست وزیر مشروب نمی خورد
آقای نخست وزیر دود نمی کشد
آقای نخست وزیر در خانه ای حقیر اقامت دارد
ولی بیچارگان حتی خانه ی حقیری هم ندارند .
کاش گفته می شد :
آقای نخست وزیر مست است
آقای نخست وزیر دودی است
اما حتی یک فقیر میان مردم نیست.
***
تو میگویی: مدت دراز امیدوار بودم.دیگر نمی توانم
امیدوار باشم
به چه دل بسته ای؟
به اینکه جنگ،آسان است؟
این سخن مقبول نیست
روزگار ما از آنچه می انگاشتی بدتر است
روزگار ما چنین است:
اگر ما کاری را مردانه انجام ندهیم معدومیم.
اگر نتوانیم کاری کنیم که هیچ کس از ما انتظار ندارد
از دست رفته ایم
دشمنان منتظرند
تا خسته شویم
هنگامی که نبرد در شدیدترین مرحله است
و جنگجویان در خسته ترین حال
جنگجویانی که خسته ترند
شکست خوردگان صحنه ی نبردند
***
در کتابهای کهن آمده است که فرزانه کیست
آنکه خود را از کشمکشهای جهان دور نگاه می دارد
عمر کوتاه را بدون بیم به سر می آورد
از زور بهره نمی جوید
بدی را با نیکی پاسخ می دهد
و آرزوهایش را فراموش می کند
اما اینهمه را من نمی توانم
به راستی که در روزگاری تیره زندگی می کنم...
***
زور، می گوید: آنچه هست این گونه خواهد ماند
هر صدائی جز صدای حاکمان خاموش!...
لیک بسیاری به خیل بردگان، نومید، می گویند:
آنچه می خواهیم ما هرگز نمی آید...
هان و هان تا زندگی باقی است واژۀ هرگز نباید گفت
آنچه محکم بود دیگر نیست
آنچه هست اکنون، این چنین دیگر نخواهد ماند.
حاکمان آنگه که حرف خویش بس کردند
حرف ِ محکومان شود آغاز.
پس، که را یارای آن باشد که «هرگز» بر زبان آرد؟
دیرپائی ستمکاران، متکی بر کیست؟
بی گمان بر ما.
محو استیلای جباران، متکی بر کیست؟
همچنان برما.
ای فرو افتاده، برپا خیز!
ای سپر انداخته، بستیز!
کیست بتواند ببندد راه بر آن کس که از وضع خود آگاه است؟
پس، تودۀ مغلوب امروزین، فاتح فردا ست
وان زمان، «هرگز»، بی گمان «امروز» خواهد شد.
***
ای دوست ، از پرسیدن شرم مكن!
مگذار كه با زور ، مجبور به پذیرفتن شوی.
خود به دنبال اش بگرد!
آن چه را كه خود نیاموخته یی، انگار كن كه نمیدانی...
***
با مردم، مهربانم
به سنت ایشان، كلاهی اطو شده بر سر میگذارم
میگویم:آنها جانوران بسیار گندی هستند
و میگویم:مهم نیست. من خود نیز چنینم...
***
تنگ غروب،مردان را گرد خود میآورم
ما یكدیگر را "نجیبزاده" مینامیم
آنها پاهایشان را روی میز من دراز میكنند
و میگویند:"وضع ما بهتر خواهد شد."و من
نمیپرسم:كی؟
***
صورت حسابت را خودت جمع بزن
این تویی که باید بپردازی اش
روی هر رقمی انگشت بگذار
و بپرس: این برای چیست؟
***
به همه آن چيزها كه حس مي كني
به همه آن چيزها كه احساسشان مي كني كمترين اهميتي نده
گفته است بدون تو نمي تواند زندگي كند تو اما بيانديش كه در ديدار دوباره
تو را به جا خواهد آورد؟!...
لطفي در حقم كن و خيلي زياد دوستم نداشته باش
از آخرين باري كه دوستم داشتند به بعد حتي كمترين محبتي نديدم
***
برايم بنويس، چه تنت هست؟ لباست گرم است؟
برايم بنويس، چطوري ميخوابي؟ جايت نرم است؟
برايم بنويس، چه شکلي شده اي؟ هنوز مثل آن وقت ها هستي؟
برايم بنويس، چه کم داري؟ بازوان مرا؟
برايم بنويس، حالت چطور است؟ خوش مي گذرد؟
برايم بنويس، آن ها چه مي کنند؟ دليريت پا برجاست؟
برايم بنويس، چه کار ميکني؟ کارت خوب است؟
برايم بنويس، به چه فکر مي کني؟ به من؟
مسلماً فقط من از تو مي پرسم!
و جواب ها را مي شنوم که از دهان و دستت مي افتند
اگر خسته باشي، نمي توانم
باري از دوشت بردارم.
اگر گرسنه باشي، چيزي ندارم که بخوري.
و بدين سان گويا از جهان ديگري هستم
چنان که انگار فراموشت کرده ام.
***
در حالی که ما نیز آگاهیم
حتی نفرت از فرودستان هم
چهره را زشت میکند
حتی خشم از ستم نیز
صدا را خشن می سازد
نتوانستیم خود،انسان باشیم...
***
من در روزگاری تیره زندگی میکنم
در روزگاری که سخن گفتن ساده،نشان بیخردی است
و پیشانی بی چین،نشان بی تفاوتی
آری،آنکه می خندد خبر فاجعه را دریافت نکرده است...
گزیده اشعار نزار قبانی
آموزگار نیستم
تا عشق را به تو بیاموزم
ماهیان نیازی به آموزگار ندارند
تا شنا کنند
پرندگان نیز آموزگاری نمی خواهند
تا به پرواز در آیند
شنا کن به تنهایی
پرواز کن به تنهایی
عشق را دفتری نیست
بزرگترین عاشقان دنیا
خواندن نمی دانستند
***
اندیشیدن ممنوع!
چراغ، قرمز است..
سخن گفتن ممنوع!
چراغ، قرمز است..
بحث پیرامون علم دین و
صرف و نحو و
شعر و نثر، ممنوع!
اندیشه منفور است و زشت و ناپسند!
***
گیس عشق ما بلند شده
می باید قیچی اش کنیم
وگرنه،
تو را و مرا می کشد.
***
آه ! ای کاش ،
روزی از خوی خرگوشی رها شوی و بدانی
که من صیاد تو نیستم،
عاشق توام.
***
عشق یعنی مرا جغرافیا درکار نباشد
یعنی ترا تاریخ درکار نباشد
یعنی تو با صدای من سخن گویی
با چشمان من ببینی
و جهان را با انگشتان من کشف کنی...
***
چطور می توانیم مدینه ی فاضله ای برپا کنیم؟
حال آنکه هفت تیرهایی به دست داریم
عشق خفه کن؟...
***
پسرم جعبه آبرنگش را پيش رويم گذاشت
واز من خواست
برايش پرنده اي بكشم
در رنگ خاكستري فرو بردم
قلم مو را
وكشيدم چارگوشي را با قفل و ميله ها !
شگفتي چشمانش را پر كرد :
اما اين يك زندانست ، پدر!
نمي داني چگونه يك پرنده مي كشند ؟!
ومن به او گفتم :
پسرم !
مرا ببخش
من شكل پرندگان را از ياد برده ام !...
پسرم مدادهاي شمعي اش را
پيش رويم گذاشت
و خواست برايش سرزمين مادري را بكشم
قلم در دستانم لرزيد
و من
اشك ريزان
فرو
ريختم… !
***
با وجود این روزگار غرغه در نا بهنجاری
و افیون،
و اعتیاد،
با وجود دوره ای که از تندیس و تابلو نفرت دارد
و از عطرها
و رنگ ها
با وجود این دوران گریزان
از پرستش یزدان
به پرستش شیطان،
با وجود آنان که سال های عمر ما را به سرقت بردند
و وطن را از جیب ما ربودند
با وجود هزار خبرچین حرفه ای
که مهندس بنای خانه ی آنان ، آنان را در دیوارها طراحی کرده است
با وجود هزاران گزارشی
که موش ها برای موش ها می نویسند
من می گویم: تنها خلق پیروز است
هزارمین هزار بار می گویم
تنها خلق پیروز است
و اوست که سرنوشت ها را رقم می زند
و اوست دانای یگانه ی مقهور کننده...
***
افسوس ....
از این به بعد در نامه های عاشقانه ؛
نوشته های آبی نخواهی خواند
در اشک شمع ها ؛
و شراب نیشکر
ردّی از من نخواهی دید
از این پس در کیف نامه رسان ها
بادبادک رنگینی برای تو نخواهد بود
دیگر در عذاب زایمان کلمات
و در عذاب شعر حضور نخواهی داشت
جامهء شعر را بدر آوردی
خودت را بیرون از باغهای کودکی پرتاب کردی
و بدل به نثر شدی .....ا
***
نشست و ترس در چشمانش بود
فنجان واژگونم را نگریست
گفت: اندوهگین مباش پسرم
عشق سرنوشت توست
پسرم هر که در راه محبوب بمیرد شهید است
پسرم پسرم
بسیار نگریستهام و ستارگان بسیار را دیدهام
اما نخواندهام هیچ فنجانی شبیه فنجان تو
پسرم هرگز نشناختهام و غمی چون غم تو
سرنوشت بی بادبان در دریای عشق راندن است...
***
اگر
دوست مني
كمكم كن
تا از پيشت بروم .
اگر يار مني
كمكم كن
تا از تو شفا يابم .
اگر
مي دانستم كه عشق خطر دارد
دل نمي دادم .
اگر
مي دانستم كه دريا عميق است
دل نمي زدم .
و اگر پايان را مي دانستم
آغاز نمي كردم ...
***
با وجود این روزگار بد سرشت
با وجود عصر و عهدی که به قتل نویسنده گی دست می زند
و به قتل نویسنده گان
و بر کبوتران ، گل ها و علف ها
آتش می کند
و چکامه های نغز را در گورستان سگ ها در خاک می کند
من می گویم: تنها اندیشه پیروز است...
و کلمه ی زیبا نخواهد مرد
به هر شمشیری که باشد
به هر زندانی
به هر دورانی
مردان خدا
|
مردان خدا پرده پندار دریدند |
|
|
یعنی همه جا غیر خدا هیچ ندیدند |
|
|
هر دست که دادند از آن دست گرفتند |
|
|
هر نکته که گفتند همان نکته شنیدند |
|
|
یک طایفه را بهر مکافات سرشتند |
|
|
یک سلسله را بهر ملاقات گزیدند |
|
|
یک فرقه به عشرت در کاشانه گشادند |
|
|
یک زمره به حسرت سرانگشت گزیدند |
|
|
جمعی به در پیر خرابات خرابند |
|
|
قومی به بر شیخ مناجات مریدند |
|
|
یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد |
|
|
یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند |
|
|
فریاد که در رهگذر آدم خاکی |
|
|
بس دانه فشاندند و بسی دام تنیدند |
|
|
همت طلب از باطن پیران سحرخیز |
|
|
زیرا که یکی را ز دو عالم طلبیدند |
|
|
زنهار مزن دست به دامان گروهی |
|
|
کز حق ببریدند و به باطل گرویدند |
|
|
چون خلق درآیند به بازار حقیقت |
|
|
ترسم نفروشند متاعی که خریدند |
|
|
کوتاه نظر غافل از آن سرو بلند است |
|
|
کاین جامه به اندازه هر کس نبریدند |
|
|
مرغان نظر باز سبک سیر «فروغی» |
|
|
از دامگه خاک بر افلاک پریدند |
ای دل شکایتها مکن تا نشنود دلدار من
|
ای دل شکایتها مکن تا نشنود دلدار من |
ای دل نمیترسی مگر از یار بیزنهار من |
|
|
ای دل مرو در خون من در اشک چون جیحون من |
نشنیدهای شب تا سحر آن نالههای زار من |
|
|
یادت نمیآید که او می کرد روزی گفت گو |
می گفت بس دیگر مکن اندیشه گلزار من |
|
|
اندازه خود را بدان نامی مبر زین گل سِتان |
این بس نباشد خود تو را کگه شوی از خار من |
|
|
گفتم امانم ده به جان خواهم که باشی این زمان |
تو سرده و من سرگران ای ساقی خمار من |
|
|
خندید و می گفت ای پسر آری ولیک از حد مبر |
وانگه چنین می کرد سر کای مست و ای هشیار من |
|
|
چون لطف دیدم رای او افتادم اندر پای او |
گفتم نباشم در جهان گر تو نباشی یار من |
|
|
گفتا مباش اندر جهان تا روی من بینی عیان |
خواهی چنین گم شو چنان در نفی خود دان کار من |
|
|
گفتم منم در دام تو چون گم شوم بیجام تو |
بفروش یک جامم به جان وانگه ببین بازار من |

گزیده اشعار علی اشتری
ز جمع ما برون رفتي، شکستي محفل ما را
شکستي محفل ما را و افسردي دل ما را
ز کشت دوستي، حاصل نديدم غير نوميدي
به دست برق بسپردند گويي حاصل ما را
دگر زين بحر طوفان خيز، اميد رستگاري نيست
که کشت اين باد محنت زا، چراغ ساحل ما را...
***
گرچه افکندی ز چشم خویش آسانم چو اشک
یک دم ای آرام جان بنشین به دامانم چو اشک
تا به خاک تیره غلطم, یا به دامان گلی
بر خود از این بازی تقدیر لرزانم چو اشک
مردم چشم مرا مانند مردم ,لاجرم
من هم از این تیره دل مردم , گریزانم چو اشگ
گر به چشمی بوسه دادم یا برخساری چه سود
کاین زمان با حسرتی در خاک غلطانم چو اشک
بر دلی گر می نشینم بی ثباتم همچو آه
ور به چشمی جای گیرم,َ باز لغزانم چو اشک
سوز پنهان درون است این که پیدا می شود
گه به لبهایم چو شعر و گه به چشمانم چو اشک
***
عمري ست تا به پاي خُم از پا نشسته ايم
در کوي مي فروش، چو مينا نشسته ايم
ما را ز کوي باده فروشان گريز نيست
تا باده در خُم است، همين جا نشسته ايم
***
درون سينه نگنجد، غمي که من دارم
خوش است با غم دل، عالمي که من دارم
سرشک ديده بيان کرد ماجراي دلم
چه اعتبار بر اين محرمي که من دارم؟
***
همدمی تا دل ما را دهد آرام کجاست
محرمی تا ز من آرد به تو پیغام کجاست؟
حسرت بوسه زدن بر لب گرمی دارم
لب یار ار ندهد دست ، لب جام کجاست؟
باده گلرنگ و چمن خرم و سبز و من و چنگ
هر دو در ناله که آن سرو گل اندام کجاست؟
طمع صبح ندارم ز شبه تیره ی هجر
ماهتابی که بر آید ز لب بام کجاست؟
گر به روی تو برآشفت دلم دوش مرنج
بحر را پیش مه چارده آرام کجاست؟
کام خسرو نشدی همچو تو شیرین « فرهاد»
در ره عشق نگر پخته کجا خام کجاست؟
***
ماييم و همين کنج خرابات و دمي خوش
گاهي به وفايي خوش و گه با ستمي خوش
يک روز به ويرانهي غم، شاد به يادي
يک روز به دامان چمن با صنمي خوش
***
بعد از اين دست من و دامن ماه دگري
من و سوداي سر زلف سياه دگري
چو تو پيمان وفا بشکنم و بنشينم
به اميد نگهي، بر سر راه دگري
چشم خود فرش کنم، زير کف پاي دگر
خرمن خويش بسوزم به نگاه دگري...
***
مائیم چو تشنگان و دنیا چو سراب
در قلزم آرزو به مانند حباب
هشدار که عمر میرود از کف ما
نیمی به خیال و نیمی دیگر در خواب
***
در خدمت خلق بندگی ما را کُشت
وز بهر دو نان دوندگی ما را کُشت
هم محنت روزگار و هم منت خلق
ای مرگ بیا که زندگی ما را کُشت

گزیده اشعار طالب آملی
دل نقدِ جان به خاکِ در دلسِتان سپُرد
بوسید آستانْشْ وَ با بوسه جان سپرد
اندوه عشق بر در غمخانهٔ دلم
قفلی زد و کلید به دست فغان سپرد
مست آمدم به سیر چمن، ناگهان نسیم
رنگ از رُخَم ربود و به برگ خزان سپرد
***
ما به استقبال غم کشور به کشور میرویم
چون ز پا محروم میمانیم با سر میرویم
صد ره این ره رفتهایم و بار دیگر میرویم
العطشگویان به استقبال ساغر میرویم
چون به پا رفتن میسر نیست ما را سوی دوست
نامه میگردیم و با بالِ کبوتر میرویم
***
خوشدل ز خمی که بار مرهم نکشید
آسوده دلی که ساغر جم نکشید
من بلبل آن گلم که در گلشن راز
پژمرده شد و منت شبنم نکشید
***
ز گریه شام و سحر دیده چند تر ماند
دعا کنیم که نی شام و نی سحر ماند
ز غارت چمنت بر بهار، منت هاست
که گل به دست تو از شاخه تازه تر ماند!
دو زلف یار به هم آنقدر نمی ماند
که روز ما و شب ما به یکدگر ماند!
نهاده ام به جگر داغ عشق و می ترسم
جگر نماند و این داغ بر جگر ماند!
برای عزت مکتوب او به دست آرید
فرشته یی که به مرغان نامه بر ماند
ز بس فتاده به هرگوشه پاره های دلم
فضای دهر به دکان شیشه گر ماند!
ز شهد خامه ی «طالب» چو لب کنم شیرین
دو هفته در دهنم طعم نیشکر ماند
***
کنون کز مو به مویم اضطراب تازه میریزد
نسیمی گر وزد اوراقم از شیرازه میریزد
لب عیشم به هر عمری نوایی میزند اما
زبان شیونم هردم هزار آوازه میریزد
دلی دارم که در آغوش مرهم زخم ناسورش
نمک میگوید و خمیازه بر خمیازه میریزد
عجب گر نقشبندیهای صبر ما درست آید
که عشق این طرح بیپرگار، بیاندازه میریزد
***
چون هوس بیهوشدارو در مِی افسون کند
ناف لیلی را بلورین ساغر مجنون کند
آهم از دل تا فلک صد عمر طی کرد و هنوز
قدسیان چون طرهاش بویند بوی خون کند
نامهٔ حسرت بر این نامحرمان مگشا مباد
جذب الماس نظرها غارت مضمون کند
شوق اگر اینست، این زودآ که جذب گریهام
دیدهٔ دریای دل را سینهٔ هامون کند
سایه در آغوش، آن نخلم که طبع نکتهسنج
نکته را در دل به یاد قامتش موزون کند
مهر بر لب، قفل بر مژگانزدن، طالب چه سود
آن جگر پرخون نماید و ین جنون افزون کند

گزیده اشعار فصل بهار خانم
ای خداوند، یکی یار جفاکارش ده
دلبر سنگدلی، سرکش وخونخوارش ده
چند روزی ز پی تجربه بیمارش کن
با طبیبان جفاکار، سروکارش ده
تا بداند که شب یار، چسان میگذرد
دولت وصل، تو در مجلس اغیارش ده
از پی چیدن یک گل ز گلستان وصال
همچو آن بلبل شوریده دوصد خارش ده
تا بداند، که جفا شرط وفاداری نیست
یاربد خوی جفا جوی ستمکارش ده
چونکه پروای منش نیست، چو پروانه مدام
ز آتش روی بتی، شعله شرربارش ده
صبح امید مرا، چونکه شب تار نمود
بستان روشنی روز و شب تارش ده
دل پاکیزۀ او، گر به مثل آیینه است
ز آه عشاق بر آن آیینه زنگارش ده
مه عقرب صفت ودلبراژدرخطراست
همدم افعی ویاربترازمارش ده
تا که از درد دل خسته، خبردار شود
همچو "جنت" دل افسردۀ افکارش ده
***
مرا در زندگی از بیش و از کم
نباشد در جهان حاصل بجز غم
دلا خوشتر که با غم همنشینی
که نبود مردم در نسل آدم
ز دشمن کر خوری صد زخم کاری
مدار از دوستان امید مرهم
بنای عهد هر یک سست بنیاد
بلای جور هر یک سخت محکم
که مهر دوستان جز از دمی نیست
چه حاصل با شدت از لطف یکدم...
***
خوش میکشد بسوی تو این عشق سرکشم
گر از جفا رقیب نسازد مشوشم
از آب چشم و آتش دل بی تو هر زمان
گاهی در آب غوطه ورم گه در آتشم
***
میگفت یکی بلبل شوریده چو من
گر فصل بهارست و سرو است و چمن
پس لاله چرا داغ به دلد رسته ز خاک
پوشیده بنفشه رخت ماتم بر تن
***
در خم زلف تو از اهل جنون شد دل من
اندر این سلسله عمریست که خون شد دل من
از ازل با سر زلف تو چه پیوندی داشت
که پریشان شد و از خویش برون شد دل من...
آنچه گفتم به دل از روی نصیحت نشنید
عاقبت عشق تو ورزید و زبون شد دل من
حاصل هر دو جهان در ره عشق دادم
جان و تن سوخت ز هجر تو و خون شد دل من
بر سر کوی تو نتوان گذر از بیم رقیب
تا دمی با تو دهم شرح که چون شد دل من
گزیده اشعار مستوره اردلان
بزلف دل نپیوندد اگر، دیوانه ای کمتر
گر از شمع رخت دوری کنم، پروانه ای کمتر
زکویت رخت بربستم، زهی بخت تو سیمین بر
که غوغا کم شد و در حضرتت افسانه ای کمتر
کناره چون ز بزمت در گزیدم، ماهوش، می گو
بس است آلودگیها ساکن کاشانه ای کمتر
ز چشم مست جانان بس خمار آلوده ام ساقی
بیار از روی رحمت این دمم پیمانه ای کمتر
به مویت گشت کاسد، از صبا، بازار عطاران
به زلف مشکبیز ای سرو سیمین شانه ای کمتر
زعشقت بسته ام از ناله و افغان دو لب، آری
ز مستان محبت ناله ی مستانه ای کمتر
به مجنونان، سروش از رحلت (مستوره) چون گوید
همی گویند: وه وه در جهان فرزانه ای کمتر
***
خدا کند رخ چون ماه انورش بینم
به کام دیده و دل بار دیگرش بینم
چه خوش بود که شود مست و من در آن مستی
به کف صراحی و بر لعل ساغرش بینم
خلل فتد به دل و دین من، یقین دانم
نعوذ بالله اگر چشم کافرش بینم
خدای را ندمد تا بروز حشر سحر
شبی که همچو دل خویش در برش بینم
مرا به ساحت گلشن چه کار؟ (مستوره)
اگر رخ گل و قدٌ صنوبرش بینم
***
دل شوریده چو با زلف تو پیوست بهم
تار و پیوند بتان یکسره بگسست بهم
از وفای تو گریزم نبود تا که قضا
رشته ی مهر، میان من و تو بست بهم
پای از جور بکش، تٌرک جفا پیشه چه سود
زپس مرگم اگر چند زنی دست بهم
تو سیه بختی من بین که به کام دل غیر
عهد و پیمان مودت همه بشکست بهم
شست آن شوخ بنازم که به صد ترستی
تن و جان و دل و دین از نگهی خست بهم
***
صورتگر چین تا رخ زیبای تو دیده
از رشک به دندان سرانگشت گزیده
رحمت به دل واله فرهاد فرستد
آن کس لب شیرین توای شوخ مکیده
از ناوک دلدوز تو در شهر دلی نیست
در سینه به مانند کبوتر نتپیده
هرجا که دلی هست قرین با غم هجرت
شبها به دو چشمم به چسان اشک چکیده
غیر از ستم و جور و جفا ای شه خوبان
(مستوره) زتو بوی وفائی نشنیده
***
چیست یش و کامرانی، گویمت گر خود ندانی
دولت وصل نگار و لذت روز جوانی
خرقه ی طاعات و تقوی رهن صهبا شد ولیکن
عاقبت دانم که این می حاصل آرد سرگرانی
گر حیات جاودان خواهی ز لعلش بوسه بستان
زانکه در آن لب بود مضمر حیات جاودانی
قصه در وصفش نرانم، حاش لله زانکه دانم
همچو نقش دلکشش صورت نبندد کلک مانی
گر مه و سروش بخوانم، بس خطا باشد که نبود
ماه با این دلفریبی، سرو با آن دلستانی
شهرت زیبای شیرین، شرح حٌسن روی لیلی
جمله با وصف مثال او بود افسانه خوانی
چشم دل (مستوره) از سیر جمالش برندوزی
صد رهت گویند اگر مانند موسی لن ترانی

.: Weblog Themes By Pichak :.

