
گزیده سخنان آدولف هیتلر
وقتي برنده ميشوي، نيازي به توضيح نداري! وقتي مي بازي چیزی برای توضیح دادن نداری!
***
کسی که بتواند میل و هوس شهواتی خود را مهار کند موجود با اراده ای است .
***
کسی که با تخیلات پریشان از مشکلات برای خود کوهی می سازد و هر چیز را دشواری می داند واژگون شدن او حتمی است .
***
هرجا ایمان کامل باشد اراده قوی هم وجود خواهد داشت مردان بی اراده کسانی هستند که به هیچ چیز ایمان ندارند .
***
کسی که میخواهد زنده بماند باید مبارزه کند و کسی که دست از مبارزه بردارد آن هم در جهانی که هستی آن وابسته به مبارزه کردن است لایق زنده ماندن نیست .
***
حقیقت همان دروغی است كه بارها و بارها تكرار شده است .
***
تعلیم و تربیت یکی از اساس کشور است و مغز های جوان نبایستی از دانش ها و معلوماتی انباشه شود که هشتاد درصد برای آن ها غیر ضروری است و در نتیجه ممکن است پس از چند سال آن ها را به کلی فراموش کنند .
***
از درس تاریخ آنچه در خاطرات جوانان باقی می ماند غیر از یک مشت اطلاعات بی فایده مانند تاریخ تولد چند سردار یا پادشاه چیز دیگری نبوده و سایر قسمت های مهم آن به کلی از یاد رفته و یا از ان نتیجه کلی نگرفته اند .
***
شما یک عمر بر سر کودک بزنید و از رشد و تکامل او جلوگیری کنید معلوم است که چنین موجود سر خورده در خود آن نیرو را نخواهد یافت که با استفاده از منابع طبیعی فکر و اندیشه را در خود تقویت نماید .
***
بهترین وسیله برای شکست یک ملت ناتوان ساختن انرژی و اراده معنوی است .
***
اگر اقدامی با شکست و دلسردی روبرو شد نباید دست از تلاش و کوشش برداشت و امید پیروزی را از دست داد .
***
تجربه نشان داده است هرگونه عقیده که با مخالفت سخت روبرو شود، هواخواه بیشتری پیدا می کند و گاهی شکنجه و آزار شدن طرفدارانش در پیشرفت آن مؤثر است و بر تعداد طرفداران آن افزوده می گردد .
***
وقتی یک ملت برای فرهنگ و نژاد و ملیت خویش ارزشی قائل نشد و حقی را که طبیعت برای نگاهداری نژاد پاکش به او ارزانی داشته بود پایمال ساخت و به بیگانگان روی آورد و تسلیم شد دیگر حق ندارد از شکست و بدبختی سیاسی که خودش باعث آن شده است شکایت کند .
***
یهودیان پایه های هنر و ادبیات کشور های دیگر را سست می کنند احساسات مردم را فریب می دهند و تمام افکار درست و محکم را در هم فرو ریخته و مردم را از راه راست منحرف می سازند .
***
چیزی که باعث قدرت و بزرگی نژاد آریا شد فقط غرایز معنوی نبود بلکه توجه و علاقه ی او برای تشکیل سازمان های بزرگتر باعث پیشرفت این قوم شده است و آن ها از روز اول خود را عادت دادند که برای تامین مایحتاج زندگی خود و دیگران زحمت بکشند و از این راه سازمان وسیع تری ایجاد کردند .
***
بعضی حقایق به طوری پنهان شده اند که اگر کسی به خوبی دقت نکند آن را نمی شناسد ولی غالباْ اتفاق می افتد که این حقایق روشن را افراد عادی نمی بینند یا لااقل نمی توانند بد و خوب خویش را تشخیص دهند .
***
اگر بخواهیم عالم هستی را به سه قسمت نمایند: قسمتی که تمدن انسانی را خلق کرده و گروهی که آن را نگاهداری نموده و دسته ای که آن را از بین برده اند بدون هیچ تردید نژاد اریاها جزء گروه اول قرار خواهند گرفت

گزیده سخنان آبراهام لینکن
همه مردم از تعارف خوششان می آید.
***
هرکس برای دفاع از حقش برخواست ،تو هم برخیز. اگر بنشینی ،حق را تنها رهاکرده ای نه بپاخواسته را...
***
به اين نكته پي برده ام كه بيشتر مردم آنقدر شاد هستند كه ذهن شان را نيز وادار مي سازند اين گونه باشد.
***
آزادي يعني اينكه مي خواهم نه برده باشم و نه برده دار
***
من ديده ام كه درجه سعادت اشخاص بستگي به اراده و ميل خود آنها دارد.
***
مرد بي شهامت كسي است كه در جايي كه بايد اعتراف كند، خاموش بنشيند.
***
اگر نمي خواهي در حق تو داوري شود، درباره ديگران داوري نكن.
***
ازدواج نه بهشت است و نه جهنم، تنها يك برزخ است.
***
زمين خوردن، شكست خوردن نيست؛ از زمين بلند نشدن، شكست خوردن است.
***
همانطور كه مايل نيستم بنده كسي باشم، حاضر نيستم آقاي كسي باشم. كساني كه مخالف آزادي ديگرانند، خود لياقت آزادي را ندارند.
***
كشتن گنجشك ها، كركس ها را ادب نمي كند.
***
لبخند، بيش از چند لحظه دوام ندارد، اما خاطره ي آن جاوداني است.
***
هرگاه بتوانيم بعد از شكست لبخند بزنيم شجاع هستيم.
***
رنج و غصه را براي خودت بپذير و رفاه و آسايش را براي همه .
***
پدرم به من كار كردن را آموخت، نه عشق و علاقه به كار را.
***
من مايلم امور دولت را به نحوي اداره كنم كه اگر در پايان فرمانروايي خود همه دوستانم را از دست دادم، دست كم يكي از دوستانم باقي بماند و آن، وجدان و قلب من است.
***
به همه اعتماد داشتن خطرناك است، به هيچ كس اعتماد نداشتن خطرناكترين است.
***
گامهاي من رو به جلو همواره آرام بوده اند. اين را خودم مي دانم، اما هرگز هيچ گامي را رو به عقب برنداشته ام.
***
كسي كه "امروز" از "ديروز" آگاهتر نباشد، انسان خردمندي نيست
بهار و نوروز در شعر فارسی- جلال قیامی میر حسینی
آورده نسیم،سر در آغوش بهار
پیراهنی از شکوفه، تن پوش بهار
گلنقرهء اشک ریزد از دیدهء ابر
باغ افق سبز،غزلنوش بهار
بهار و نوروز در شعر فارسی- حبیب یغمایی
سال اگر کـهنه اسـت یـا نو،چون رود دیگر نیاید
نخل چون از پای افتد سایهاش بر سر نیاید
کهنه هرگز نو نـگردد،رفته هرگز باز ناید
بشنو از خیام اگر گفت منت باور نیاید
این مـثل پیشینان گفتند و من خـود آزمـودم
سال نو-بی شبهه-از سال کهن بهتر نیاید
بندهء آن پاک درویشم که خورسند است و قانع
فارغ از هر نیک و هر بد گر بیاید گر نیاید
زر پرستان را بگوی از من که باشد مفلسان را
در نداریها نـشاطی کان نشاط از زر نیاید
یک نصیحت گویمت در سال نو بشنو که:عاقل
دست بر کاری نیازد کان ز دستش بر نیاید
خرد جوئی گل دماوند،سبزه رویاند،بدامان
پرورشهائی که از دریای پهناور نـیاید
روز نـو خوش از در آمد،آرزومندم خدا را
دشمنان و دوستان را جز خوشی از در نیای
بهار و نوروز در شعر فارسی- قاری عبدالله
هار آمد كه آرايد چمن را
نسيم ارزان كند مشك ختن را
بهار آمد كه بيند چشم بيدار
شب مهتاب، جوش ياسمن را
بهار آمد كه برف از كه پريده ست
فراوان سبزه در صحرا دميدست
بروی سبزهها الماس چيده ست
بهار آمد كه شبنم كاری صبح
بهار آمد كه عالم زنده گردد
گل زرد، اختر تابنده گردد
به تشريف قدوم فروردين گل
ز شادی يك دهان خنده گردد
بهار آمد كه گل از گل برآيد
كدورتهای دل، از دل برآيد
بهار آمد كه باز از بهر گلگشت
خرامان ماهم از منزل برآيد
بهارو نوروز در شعر فارسی- رودکی
آمد بهار خرم با رنگ و بوي طيب
با صد هزار زينت و آرايش عجيب
شايد كه مرد پير بدين گه جوان شود
گيتي بديل يافت شباب از پي مشيب
چرخ بزرگوار يكي لشگري بكرد
لشگرش ابر تيره و باد صبا نقيب
نقاط برق روشن و تندرش طبل زن
ديدم هزار خيل و نديدم چنين مهيب
آن ابر بين كه گريد چون مرد سوگوار
و آن رعد بين كه نالد چون عاشق كثيب
خورشيد ز ابر تيره دهد روي گاه گاه
چونان حصاريي كه گذر دارد از رقيب
يك چند روزگار جهان دردمند بود
به شد كه يافت بوي سمن را دواي طيب
باران مشك بوي بباريد نو بنو
وز برف بركشيد يكي حله قصيب
گنجي كه برف پيش همي داشت گل گرفت
هر جو يكي كه خشك همي بود شد رطيب
لاله ميان كشت درخشد همي ز دور
چون پنجه عروس به حنا شده خضيب
بلبل همي بخواند در شاخسار بيد
سار از درخت سرو مر او را شده مجيب
صلصل بسر و بن بر با نغمه كهن
بلبل به شاخ گل بر بالحنك غريب
اكنون خوريد باده و اكنون زييد شاد
كه اكنون برد نصيب حبيب از بر حبيب
ریا در شعر فارسی- محمد سلمانی
با نبایدها و بایدهایت کم کم ساختیم
دوستان دیدیم می سازند ما هم ساختیم
زاهدا ما غافل از رنج قناعت نیستیم
تاکه فهمیدیم شادی نیست با غم ساختیم
خون دل خوردیم با انگورها وخمره ها
عاقبت اسباب شادی را فراهم ساختیم
محتسب می خورد و در میخانه خم هارا شکست
ما ولی خود را به حفظ باده ملزم ساختیم!!
اهل مسجد نیستیم اما در این میخانه ها
کی کمینگاهی برای ابن ملجم ساختیم؟
زندگی با ما چه کرد ای زاهد غافل مگر؟
او دمادم سوخت مارا ما دمادم ساختیم
با می و معشوق و رقص شعله وقدری گناه
ما بهشت دیگری را در جهنم ساختیم
ریا در شعر فارسی- مرتضی کیوان هاشمی
من از شب ها ی تاریک بدون ماه می ترسم
نه از شیر و پلنگ، از این همه روباه می ترسم
مرا از جنگ رو در روی در میدان هراسی نیست
ولی از دوستان آب زیر کاه می ترسم
من از صد دشمن دانای لامذهب نمی ترسم
ولی از زاهد بی عقل نا آگاه می ترسم
پی گم گشته ام در چاه نادانی نمی گردم
اصولن من نمی دانم چرا از چاه می ترسم
اگرچه راه دشوار است و مقصد ناپدید، اما
نه از سختی ره، از سستی همراه می ترسم
من از تهدیدهای ضمنی ظالم نمی ترسم
من از نفرین یک مظلوم، از یک آه می ترسم
من از عمامه و تسبیح و تاج و مسند شاهی،
اگر افتد به دست آدم خود خواه می ترسم
مرا از داریوش و کوروش و این جمله باکی نیست
من از قداره بندان مرید شاه می ترسم
نمی ترسم زدرگاه خدای مهربان، اما
ز برخی از طرفداران این درگاه می ترسم
خدای من،نمی دانم چرا از تو نمی ترسم
ولی از این برادرهای حزب الله می ترسم
چو "کیوان" بر مدار خویش می گردم، ولی گاهی
از این سنگ شهاب و حاجی گمراه می ترسم
ریا در شعر فارسی- حسین مفیدی فر
ریا یعنی به هر سویی دویدن
ولی جایی خداوندی ندیدن
ریا یعنی خدا اینجا مهم نیست
رضای صاحب دنیا مهم نیست
مهم اینجا فقط وهم و گمان است
مهم تنها نگاه مردمان است
ریا یعنی بشر در جهل مطلق
میان هیچ و نادانی معلق
ریا یعنی بشر در غفلتی سخت
به دنبال سرابی چشم بد بخت
مفیدی! گو تو آیا مدح و اشعار
که خوانی بهر مولایت به هر بار
خلوصی در میان گفته ات هست؟
و یا خود را کنی با شعر خود مست؟
اگر مخلص شدی در مدح و گفتار
تخلص را مگو پایان اشعار
اگر شعر تو مختص امام است
تخلص آفت اخلاص تام است
چه حالی می شوی شعر تو را گر
به نام خود بخواند فرد دیگر؟
تو آیا می شوی از دست آن دزد
نظیر کاسبی بی اجر و بی مزد؟
اگر اینگونه باشی پس یقین دان
نباشد مدح مولا بهر یزدان
لذا اینجا تو هم اهل ریایی
به نوعی در پی نان و نوایی
خلوص واقعی چون گوهری ناب
میان مردمان باشد چه کمیاب...
ریا در شعر فارسی- محمد سلمانی
چنان ز پند شما ناصحان زمین گیرم
که گر دوباره نصیحت کنید، می میرم
مرا به خویشتن خویش وانهید که من
نه از قبیله ی زهدم ، نه اهل تزویرم
مرا به حال دگردیسی ام رها سازید
که در شگفت ترین لحظه های تغییرم
اسیر وسوسه ی سفره های تان نشوم
که از سلاله ی مردان چشم و دل سیرم
حریم خواب من آن سوی خواب های شماست
اگرچه مثل شما واژگونه تعبیرم
کمی دقیق تر از هر کسی مرور کنید
مرا که صاحب داوودی از مزامیرم
شما به سوی همان قله ها شتابانید
که من زفتح بلندای شان سرازیرم
مرا به پیروی از عاقلان چه می خوانید؟!
که من برای خودم مرشدم ، خودم پیرم!!
علم و تعلیم در شعر فارسی- عباس شهری
علم باشد دوای هر رنجی
علم باشد کلید هر گنجی
گر نداری هنر خسی باشی
هنر آموز تا کسی باشی
آدمی را اگر هنر باشد
به که تا مال و سیم و زر باشد
مالدار زنده است روزی چند
تا ابد زنده است دانشمند
کودکی گفت من چکار کنم
تا به آن کار افتخار کنم
گفتمش علم و معرفت آموز
تا شب محنت تو گردد روز
گفت چون علم اختیار کنم
بعد از آن گو مرا چه کار کنم
گفتم ار علم اختیار کنی
علم گوید ترا چه کار کنی
جوانی در شعر فارسی- شهریار
جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را
نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را
کنون با بار پیری آرزومندم که برگردم
به دنبال جوانی کوره راه زندگانی را
به یاد یار دیرین کاروان گم کرده رامانم
که شب در خواب بیند همرهان کاروانی را
بهاری بود و ما را هم شبابی و شکر خوابی
چه غفلت داشتیم ای گل شبیخون جوانی را
چه بیداری تلخی بود از خواب خوش مستی
که در کامم به زهرآلود شهد شادمانی را
سخن با من نمی گوئی الا ای همزبان دل
خدایا با که گویم شکوه بی همزبانی را
نسیم زلف جانان کو که چون برگ خزان دیده
به پای سرو خود دارم هوای جانفشانی را
به چشم آسمانی گردشی داری بلای جان
خدا را بر مگردان این بلای آسمانی را
نمیری شهریار از شعر شیرین روان گفتن
که از آب بقا جویند عمر جاودانی را
غم در شعر فارسی- شاطر عباس صبوحی
وقت آن شد که سر خویش، من از غم شکنم
آهی از دل کشم و حلقهٔ ماتم شکنم
گر مراد دل من را ندهد این گردون
همه اوضاع جهان، یکسره در هم شکنم
باده از کاس سفالین خورم و از مستی
به یقین جام جهان بین به سر جم شکنم
گر شود رام دمی ساقی و می گیرم از او
ترک عقبی کنم و توبه دمادم شکنم
شرحی از یوسف گمگشته خود گر بدهم
شهرت گریه یعقوب، مسلّم شکنم
سر شوریدهٔ خود، گر بنهم بر زانو
صبر ایّوب، از این شهره به عالم شکنم
بارها یار بدیدم به صبوحی میگفت
عزم دارم که زهجرم قدت از غم شکنم
غم در شعر فارسی- فصل بهار خانم،ایران الدوله(جنت)
مرا در زندگي از بيش و از کم
نباشد در جهان حاصل بجز غم
دلا خوشتر که با غم همنشيني
که نبود مردم در نسل آدم
ز دشمن کر خوري صد زخم کاري
مدار از دوستان اميد مرهم
بناي عهد هر يک سست بنياد
بلاي جور هر يک سخت محکم
که مهر دوستان جز از دمي نيست
چه حاصل با شدت از لطف يکدم
چه رسم مردمي در اين جهان نيست
به ياد مردمي خوش باش و خرم
به پر در لامکان مانند سيمرغ
دلا بگذار عالم را به عالم
بياد جم بزن جام پياپي
بياد کي بکش آه دمادم
ز(جنت) گو به آن بد عهد بد خو
که عهد دوستان بشکست درهم
به هيچم از چه بفروشي نداني
که چون من بنده اي افتد تراکم
غم در شعر فارسی- محمد تقی فتوت
بجز غم با دلم کس آشنا نیست
که هر جا میروم از من جدا نیست
مگر با غم گل ما را سرشتند
که شادی با دل ما آشنا نیست
دگر دیدار گلهای بهاران
برایم روح بخش و جانفزا نیست
بهر دلدار دل بستیم دیدیم
نشانی از وی از مهر و وفا نیست
هزاران داغ دارم بر دل از هجر
که داغ لاله همچون داغ ما نیست
جوانی رفت همچون برق افسوس
بجز یادی دگر از او بجا نیست
چنان دلتنگم از این زندگانی
که از زندان او جانم رها نیست
خدایا با که گویم از غم دل
که در عالم کسی غمخوار ما نیست
(فتوت) قصه های غصه ی دل
بهر دل هست با ما گو، کجا نیست
غم در شعر فارسی- مجتبی کاشانی
ای آنکه پس از ما به جهان غم داری
نیکو بنگر که از چه ماتم داری
غافل شده ای از آنچه داری با خویش
در ماتم آنی که چه ها کم داری...
خدا در شعر فارسی- ابو سعید ابوالخیر
هرگز دلم از یاد تو غافل نشود
گر جان بشود مهر تو از دل نشود
افتاده ز روی تو در آیینهٔ دل
عکسی که به هیچ وجه زایل نشود
---
یا رب نظری بر من سرگردان کن
لطفی بمن دلشدهٔ حیران کن
با من مکن آنچه من سزای آنم
آنچ از کرم و لطف تو زیبد آن کن
عشق در شعر فارسی- حافظ
راهیست راهِ عشق که هیچش کناره نیست
آنجا، جز آن که جان بسپارند، چاره نیست
هر گَه که دل به عشق دهی خوش دمی بود
"در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست"
ما را ز منع عقل مترسان و مِی بیار!
کآن شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست
از چشم خود بپرس که ما را که میکشد
جانا! گناهِ طالع و جُرمِ ستاره نیست
او را به چشم پاک توان دید چون هلال
هر دیده جای جِلوهٔ آن ماهپاره نیست
فرصت شمر طریقه رندی که این نشان
چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست
نگرفت در تو گریه حافظ به هیچ رو
حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست
عشق در شعر فارسی- ژاله عالمتاج قائم مقامی
گم شد جوانیم همه در آرزوی عشق
اما رهی نیافتم آخر به کوی عشق
از حجب و از غرور دل خردهسنج من
شد بهرهور ز عشق ولی ز آرزوی عشق
عشق در شعر فارسی- پارسا تویسرکانی
نه در دل امیدی و نه در سینه صفائی
ای عشق غم آموز و دل افروز کجائی
از وسوسه عقل چه حاصل که حکیمان
با چون و چرا راه نبردند به جائی
آنجا که سراپرده نهد سلطنت عشق
کس را نبود فرصت چونی و چرائی
ای عشق بجان منتم از توست که آسود
جان و دل سرگشته ام از هر من و مائی
با لطف تو از خلق نه بیمی نه امیدی
با مهر تو از حشر نه خوفی نه رجائی
لبخند برویم بزن ای غنچهٔ امید
هر چند که در صحبت گل نیست وفائی
باز آی و مرا باز ده آن عمر که کردیم
بیهوده تلف در ره هر بی سر و پائی
ای سرو روان گرچه بلائی تو سراپا
بالای بلند تو مبیناد بلائی
جز با غم زلف و رخ دلجوی تو ما را
نه دست طمع باشد و نه چشم عطائی
عشق در شعر فارسی- علاءالدین مساعد
کو دلبری تا از جفا با غم گرفتارم کند
از عشق روی و موی خود خوارم کند زارم کند
من عاشقی دیوانه ام از خویشتن بیگانه ام
خواهم که او دیوانه تر از عشق سرشارم کند
سوزم درون خویشتن آتش زنم بر جان و تن
تا در طریق عاشقی بیدار و هوشیارم کند
هر دم ز غم سوزد مرا چون آتش افروزد مرا
در کار عشق و عاشقی صد حیله در کارم کند
در عشق او افسانه ام او شمع و من پروانه ام
خواهد که رسوای جهان در کوی و بازارم کند
کوبم در میخانه را جویم مه جانانه را
چون در گشاید بر رخم بسیار آزارم کند
در گوشهٔ میخانه ها بخشد مرا پیمانه ها
تا مست لایعقل شوم آگه ز اسرارم کند
باشد مساعد را چنین گفتار نغز و دلنشین
امشب مگر آن مه جبین سرمست دیدارم کند
عشق در شعر فارسی- گروس عبدالملکیان
هر نتی که از عشق بگوید
زیباست
حالا
سمفونی پنجم بتهوون باشد
یا زنگ تلفنی که در انتظار صدای توست
عشق در شعر فارسی- عماد خراسانی
از تو ای عشق در این دل چه شررها دارم
یادگار از تو چه شبها، چه سحرها دارم
با تو ای راهزن دل چه سفرها دارم
گرچه از خود خبرم نیست خبرها دارم
تو مرا واله و آشفته و رسوا کردی
تو مرا غافل از اندیشه فردا کردی
آری ای عشق تو بودی که فریبم دادی
دل سودا زده ام را به حبیبم دادی
بوسه ها از لب یارم به رقیبم دادی
داروی کشتن من یاد طبیبم دادی
ورنه اینقدر مَهم جور و جفا یاد نداشت
هیچ شیرین سر خونریزی فرهاد نداشت
حسن در بردن دل همره و همکار تو بود
غمزه دمساز تو و عشوه مددکار تو بود
وصل و هجران سبب گرمی بازار تو بود
راست گویم دل دیوانه گرفتار تو بود
گر تو ای عشق نه مشّاطه خوبان بودی
ترک آن ماه جفاپیشه چه آسان بودی
چون نکو می نگرم شمع تو، پروانه توئی
حرم و دیر توئی کعبه و بتخانه توئی
راز شیرینی این عالم افسانه توئی
لب دلدار توئی، طرّه جانان توئی
گرچه از چشم بتی بیدل و دینم ای عشق
هرچه بینم همه از چشم تو بینم ای عشق
گرچه ای عشق شکایت ز تو چندان دارم
که به عمری نتوانم همه را بشمارم
گرچه از نرگس او ساخته ای بیمارم
گرچه زان زلف گره ها زده ای در کارم
باز هم گرم از این آتش جانسوز توام
سرخوش از آه و غم و درد شب و روز توام
باز اگر بوی مئی هست ز میخانه تست
باز اگر آب حیاتی است به پیمانه تست
باز اگر راحت جانی بود افسانه تست
باز هم عقل کسی راست که دیوانه تست
شکوه بیجاست مرا کشتی و جانم دادی
آنچه از بخت طمع داشتم آنم دادی
خواهم ای عشق که میخانه دلها باشم
بی خبر از حرم و دیر و کلیسا باشم
گرچه زین بیشتر از دست تو رسوا باشم
بی تو یک لحظه نباشد که بدنیا باشم
بعد از این رحم مکن بر دل دیوانه من
بفرست آنچه غمت هست به غمخانه من
من ندیدم سخنی خوشتر از افسانه تو
عاقلان بیهده خندند بدیوانه تو
نقد جان گرچه بود قیمت پیمانه تو
آه از آندل که نشد مست ز میخانه تو
کاش دائم دل ما از تو بلرزد ای عشق
آندلی کز تو نلرزد بچه ارزد ای عشق
.: Weblog Themes By Pichak :.
